سفارش تبلیغ
صبا ویژن



سفرنامه کربلا - گل نرگس ... مهدی فاطمه






درباره نویسنده
سفرنامه کربلا - گل نرگس ... مهدی فاطمه
آی دی نویسنده
تماس با نویسنده


آرشیو وبلاگ
کربلا و امام حسین (ع)
مشهد و امام رضا (ع)
سوریه و بی بی زینب (س)
سفرنامه جنوب و غرب
من و تو
دل نوشت ها
رمضان
نازنین زهرا
متفرقه
تقریبا سیاسی
سفر مقام معظم رهبری به کرمانشاه
سردار شهید مهدی زین الدین
شهید سید رحیم خمیس آبادی
مناسبت ها و مراسم ها
مسابقات و طرح های مذهبی
زندگی نامه حضرت ابالفضل (ع)
ضیافت اندیشه 1389
قرار بود بریم ،ولی موندیم !

ذکر ایام هفته


لینکهای روزانه
گل نرگس...مهدی فاطمه ! [806]
[آرشیو(1)]

لینک دوستان

وبلاگ گروهی فصل انتظار
دست خط ...
لبگزه
شلمچه
حضور نور
مسجد ولیعصر (عج) کنگان
نجوای شبانه
پاک دیده
چفیه
آسمان سرخ
حرف دل
مجنون صفت
نیار یعنی آرزو
سحرخیز مدینه کی می آیی ؟
نوشابه ای با طعم بهائیت
خدای شاپرک ها
کمان نیوز
او خواهد آمد...
حدیث نفس
حجاب غیبت
حس غریب
*دفاع مقدس*
حریم یاس
مزار شهدا
منتظر کوچک
وب نوشته های حاج محمد
حدیث دل
تا کرببلا هست زمین را عشق است
دل نوشته های دو دختر شهید
گذر اقاقیا
عکس بان
ذهن نوشت
منتظر قائم آل محمد
زیباترین شکیب
چادر خاکی
من از دیار حبیب م
وادی
آوینار
الهی من لی غیرک ...
احسان پسر خوب مامان و بابا


موسیقی وبلاگ


عضویت در خبرنامه
 
لوگوی وبلاگ
سفرنامه کربلا - گل نرگس ... مهدی فاطمه


لوگوی دوستان




آمار بازدید
بازدید کل :988286
بازدید امروز : 22
بازدید دیروز :139
 RSS 

به نام آرامش دهنده قلب ها

کنار یکی از ورودی های حرم که فوق العاده شلوغ بود پیاده شدیم و توی صف قرار گرفتیم که بریم تو ، نزدیک اذان مغرب بود و دل ما سخت گرفته ...طوری توی صف قرار گرفتم که گنبد طلایی و نورانی حضرت علی علیه السلام رو ببینم ، نمی تونستم باور کنم که این منم توی نجف ، جایی که همیشه آرزوشو داشتم ؟! اصلا نمی تونستم هیچ حرفی بزنم فقط گریه می کردم ، همسفرهامم اینطور بودن ، یه نگاه می کردم به اطراف حرم یه نگاه می کردم به گنبد ، باورم نمیشد که آقام اینقدر غریب و مظلوم باشه ...یاد مناجات های حضرت توی این شهر و شهر کوفه داشت خفه م می کرد ، حس خوبی نداشتم ، دلم اونقدر از مظلومیت مولا توی نجف شکسته بود که دلم می خواست تا صبح گریه کنم ...توی همین حال و هوا بودم که دیدم صدای اذان مغرب اومد ، سرکاروان به همه گفت که از صف بیاید بیرون چون به نماز اول وقت نمی رسیم ، رفتیم توی یه مسجد همون حوالی حرم که اونجا هم اصلا جا نبود و اونقدر کثیف بود که کسی دلش نمی خواست اونجا نماز بخونه . به ناچار و علیرغم میل باطنی برگشتیم هتل و اونجا نماز رو تقریبا اول وقت و به جماعت خوندیم .بعد نماز هم رفتیم سالن غذاخوری هتل و شام خوردیم . من اما حالم خیلی بد بود ، به زور مامان و بابا چند لقمه غذا رو با بغضی که تو گلوم گیر کرده بود ،خوردم .بعد غذا و مختصر استراحت یه تعداد قصد رفتن به حرم رو کردند( اونشب چون عید بود درهای حرم رو نمی بستند ) و منم شدید دلم می خواست برم حرم و ... اما مامان و بابا و آبجی هام گفتن ما خسته ایم ، اگه الان بریم به نماز صبح حرم نمیرسیم و از خستگی باید نصفه شب برگردیم هتل که البته ماشین هم 10 به بعد اصلا نبود و باید اون مسیر طولانی رو پیاده برمی گشتیم .هرکار کردم پدرم نذاشت که با دوستام برم ، خلاصه نصف کاروان رفتند و نصف کاروان موندن که استراحت کنن و صبح برن .تا برگشتیم توی اتاق بغضم ترکید و بلند زدم زیر گریه ، بابا و مامان هم که میدونستن اگه 1کلمه حرف بزنن بدتر میشم هیچی نگفتن و رفتن خوابیدن . نشستم پشت پنجره ای که رو به حرم باز میشد و شروع کردم حرف زدن با آقا ، گفتم منو آوردی اینجا که توی حرم راهم ندی و دلمو بسوزونی ؟ من که میدونستم بدم ، من که میدونستم لایق این زیارت نیستم اما خودت دعوتم کردی ، اینه رسم مهمون نوازی ؟ دلم داره میترکه آقا ، دلم میخواد بیام تو حرمت  و... - عجیب اونشب دلم گرفته بود و احساس غربت شدیدی بهم دست داده بود ، حس می کردم دارم خفه میشم ...یه مداحی که خیلی دوسش دارم گذاشتم و یه دل سیر گریه کردم ، بعد هم نصفه شبی زنگ زدم صمیمی ترین دوستم که شدید دلتنگش بودم ،  یه کم باهام حرف زد که آروم شدم ...دیگه 1ساعتی به اذان صبح مونده بود که بابا اینا بیدار شدن و رفتیم حرم ...توی راه یه حال عجیبی داشتم ، چندبار از آقا به خاطر بی ادبی های دیشبم عذرخواهی کردم و ...

حرم امیرالمومنین علی علیه السلام

حرم خلوت تر از دیشبش شده بود و نسبتا راحت وارد حرم باصفای مولا علی علیه السلام شدیم و بعد از سه بار بازرسی وارد حیاط حرم شدیم ، برخلاف شب قبلش که خیلی بغض کرده بودم ،موقع ورود به حرم آروم آروم شده بودم ...اونقدر توی بهت بودم که اصلا یادم نمیاد از چه دری وارد شدم ، حتی اذن دخول هم نخوندم ، فقط می خواستم سریع برسم به ضریح و خودمو بندازم توی آغوش مولا ...
چند دقیقه توی حیاط بودیم و بعد رفتیم داخل حرم ...یه بوی خیلی خوبی می اومد ، نمی دونم چطور حالمو توصیف کنم ، به محض قدم گذاشتن به حرم احساس کردم دیگه نمی تونم نفس بکشم ، تا چشمم به ضریح بلند و نورانی امیرالمومنین علیه السلام افتاد ، فقط ابهت حضرت رو می دیدم ، حتی برای لحظاتی از ابهت زیاد و جبروت علوی حضرت دلم لرزید و ترسیدم و چندقدم اومدم عقب که یکی از دوستام دستمو گرفت و با خنده گفت برو کنار ضریح تا آروم بشی ...ناخود آگاه با جمعیت به سمت ضریح کشیده شدم و دستم که به ضریح رسید آرامشی عمیق گرفتم که هیچ جای عالم همچین آرامشی رو تجربه نکرده بودم ، به خودم که اومدم دیدم شاید یک ربعه به ضریح چسبیدم و صورتم خیس خیس اما حتی 1کلمه حرف نزدم و به هیچ چیزی هم فکر نمی کردم...احساس می کردم دیگه هیچی نمیخوام از این عالم ...
اومدم روبروی ضریح تکیه دادم به یکی از درهای چوبی حرم و باگریه و حال خوش شروع به خوندن زیارت نامه کردم و عجب حال باصفایی داشتم اونروز ...

یادش بخیر...یادش بخیر ...

شادی دل حضرت زهرا و حضرت امیر و تعجیل در فرج حضرت حجت 5 صلوات ختم بفرمایید .

خیلی خیلی دعام کنید - یا علی و یا حق



نویسنده » نرگس » ساعت 2:0 عصر روز یکشنبه 88 شهریور 29

به نام او که آرامش دل بندگانش است

سلام و عرض ادب خدمت همه دوستان عزیز که با لطفشون مثل همیشه منو شرمنده کردند ، روزه نمازتون قبول درگاه حق ان شا الله .

راستش قرار بود سفرنامه کربلا رو خیلی زود بنویسم اما نمیدونم چه حکمتی داشت که فرصت نشد . بعد از کربلا یکهو خبر دادند که مسابقه استانی نهج البلاغه دانشجویان اول شدم و باید راهی مسابقات کشوری بشم  و ماهم مات و مبهوت از این نتیجه ، خیلی سریع تر از اونی که فکر کنم ، روز نیمه شعبان که دوستانم راهی مشهد شدن و حسابی دلم سوخت ، راهی اصفهان شدیم ، بین راه خیلی دلم برای امام رضا تنگ شده بود و بی اختیار همش گریه می کردم ، خلاصه روز مسابقه رسید و بنده که هیچ آمادگی نداشتم واصلا فرصت مطالعه پیدا نکرده بودم توی مسابقه شرکت کردم ،بد نبود اما نتیجه ش خیلی جالب بود ، نفر هشتم شده بودم

حرفم رو کوتاه کنم و دلیل این مدت غیبتم رو بگم ، یک هفته اصفهان بودیم و انصافا هم حظ معنوی زیادی بردیم و هم حسابی تفریح کردیم .به محض برگشتن از اصفهان هم ، به صورت کاملا اتفاقی و ناگهانی ظرف مدت 24 ساعت زائر حرم اربابم ، مولای رئوف حضرت علی بن موسی الرضا  (علیه السلام )شدم و یکدفعه بدون اینکه حتی تصورش رو کرده باشم خودم رو کنار حرم باصفای ارباب علی بن موسی الرضا دیدم ...جاتون واقعا خالی ،روز اول جامعه کبیره با مداحی حاج مهدی سلحشور ، روز دوم دعای باصفای کمیل با مداحی حاج مهدی سلحشور ،سخنرانی زیبای حاج آقا راشد یزدی و نماز جماعت به امامت ایشون و روز سوم نماز جمعه و خداحافظی از ماه شعبان و شروع ماه میهمانی خدا در کنار حرم باصفای ارباب ...

تورو خدا دعا کنید لایق این همه لطف( که بیشتر شرمنده م میکنه تا خوشحال) ، باشم ...دعا کنید بتونم حفظش کنم نه اینکه خرابش کنم .

                        شمس جمال علی بن موسی الرضا صلوات

ان شا الله به زودی زود اگه باز سیستم یک هفته قاط نزنه و نت قطع نشه ، قسمت دوم سفرنامه کربلا رو روی وبلاگ میذارم .

از لطف و محبت تک تک عزیزان و دوستان ممنونم ،ان شا الله بزودی زیارت ارباب علی بن موسی الرضا و حضرت سیدالشهدا نصیب همتون بشه .

خیلی دعام کنید چون محتاج محتاجم ،منم به جان امام رضا که تموم هستیمه ، همه جا دعاگوی همتون هستم .

یا علی و یا حق



نویسنده » نرگس » ساعت 2:30 عصر روز شنبه 88 شهریور 7